ستار لقایی می نویسد:
رجبعلی کناس آب دهانشاش را خالی کرد، روی دیوار مسجد. دو پاسدار که از رو به رو میآمدند، جلواش را گرفتند. یکی با خشم گفت: «چی انداختی روی دیوار مبارک مسجد، مرتیکهی کچل؟»
پاسدار دیگر فریاد زد: «خجالت نمیکشی قرمساق! تف میکنی به دیوار مسجد!؟»
رجبعلی کناس، دستهاش را از جیب کتاش بیرون آورد و به حالت نیمه خبردار ایستاد و با خضوع گفت: «سرکارِ برادرِ پاسدار، اگر گناهی از من سرزده شما به بزرگیِ خودت ببخش. من تف نکردم. غلط میکنم، به دیوارِ مبارکِ مسجد، تف کنم.»
پاسدار با صدای بلند پرسید: «پس چه گُهی خوردی!؟»
رجبعلی کناس کاملاً خبردار ایستاد و گفت: «تف نکردم. آب دهنام رو خالی کردم.»
پاسدار با کف دست، محکم زد توی سرِ رجبعلی کناس. صدای برخورد دست پاسدار با کلهی بیموی رجبعلی کناس در فضا پیچید. رجبعلی کناس دستهاش را گذاشت روی سرش و با لحن غمانگیزی گفت: «اوخ.» پاسدار هم دستاش را تکان داد و آهسته گفت: « اوخ. کلهات مگه از سنگه قرمساق!؟».
پاسدار دیگر گفت: «مرتیکه! فرق تف کردن و آب دهن خالی کردن چیه!؟»
رجبعلی کناس خودش را کشید، کنار دیوار، وسعی کرد با آستین کتِ پاره و کهنهاش دیوار را پاک کند. پاسدار جیغ زد: «چی توی دهنِاته!؟»
رجبعلی کناس آب دهاناش را فرو داد و گفت: «یه ذره ناس. سرکارِ برادرِ پاسدار.»
پاسدار خشمگینتر جیغ زد: «مرتیکه در حکومت اسلام ناس میمکی.»
رجبعلی کناس دو قدم از پاسدار فاصله گرفت و گفت: «برادر تا حالا کسی به من نگفته که مکیدن ناس ممنوعه یا حرومه. مگه ممنوعه!؟ مگه حرومه !؟ مگه جرمه!؟»
پاسدار با صدای بلند گفت: «معلومه که حرومه.»
چند رهگذر به نظاره ایستادند. یکی از پاسدارها داد زد: «چه خبره!؟ مگه ننههاتون رو عروس میکنن. برین پی کارتون!»
کسی چیزی نگفت و بیشتر نظاره کنندگان، متفرق شدند.
رجبعلی کناس خوداش را جمعوجور کرد. محتویات دهاناش را قورت داد و با احتیاط گفت: «نصف بیشتر مردم توی خیابان سیگار میکشـ ...»
پاسدار نگذاشت حرف رجبعلی کناس تمام شود، گلوی او را گرفت، فشار داد و با صدای بلند گفت: «قرمساق مدرک جرم رو خوردی!؟ بریم کمیته.»
رجبعلی کناس رنگ سیاهِ صورتاش سیاهتر شد. با دلهره گفت: «چه مدرک جرمی سرکارِ برادرِ پاسدار!؟ من فقط یک کم توتون که با کمی آهک قاطی شده بوده میمکیدم. همین!؟ چه جرمی!!؟ اگه توتون مکیدن جرمه پس اون آقا هم که داره سیگار میکشه مجرمه.» و مردی را که سیگار میکشید و آن طرف خیابان به تماشا ایستاده بود، نشان داد. پاسدار به حرفاش گوش نداد. او را به زور به کمیته بردند. آنجا جیبهاش را گشتند. در آستین کُتاش یک حَب شیرهی تریاک پیدا کردند. یکی از پاسدارها با خشم گفت: «شیره میخوری مرتیکهی شیرهیی؟ اعدامات میکنیم.»
رجبعلی کناس که به تن لرزه افتاده بود، گفت: «سرکارِ برادرِ پاسدار من کار خلافی نکردهم که... چهل و پنج ساله شیره میخورم، ولی تا حالا هیچ کسی به من نگفته که کشیدن یا خوردن شیره جرمه.»
پاسدار گفت: «بعع. پس تأخیر اعدام هم داری؟» و او را به اتاق رییس کمیته برد و مشروح ماجرا را برای او تعریف کرد. رییس کمیته عصبانی شد و فریاد زد: «به دیوار مسجد تف میکنی!؟ پدرات رو در میآرم. غلط نکنم تو از عوامل منافقین هستی.» و دستور داد دو پاسدار به خانهی رجبعلی کناس بروند و همه جا را بازرسی کنند، چنانچه مدرکی دال بر ارتباط او با منافقین یافتند، همان جا اعداماش کنند. مجوز شرعی را خودش بعد از حاکم شرع میگیرد.
پاسدارها به رجبعلی کناس تکلیف کردند که همراهاشان برود. طی راه رجبعلی به برخورد صاحب خانهاش که به «فاطمه خرسه» شهرت داشت، فکر میکرد. او صبح روز پیش به رجبعلی کناس و هفت مستأجر دیگرش گفته بود تا پانزده روز دیگر اتاقهاشان را خالی کنند، زیرا پسرش قصد دارد خانه را خراب کند و آپارتمان بسازد. رجبعلی تصمیم فاطمه را ظالمانه خوانده بود و گفته بود، بعد از چهل و پنج سال که در خانه ی او زندگی کرده و اجارهاش را به موقع پرداخته است، در روزگار کهولت قادر نیست برای خودش اتاق دیگری پیدا بکند. و فاطمه تهدید کرده بود اگر مستاجران، اتاقها را خالی نکنند، سقف را روی سراشان خراب خواهد کرد.
وقتی پاسدارها وارد خانهی فاطمه شدند، او مشغول ظرف شستن بود. چشماش که به پاسدارها و رجبعلی کناس افتاد، خودش را جمعوجور کرد، چادر اش را بست، دور کمراش و پرسید: «چه خبر شده!؟» و حمله کرد به رجبعلی و گفت: «مرتیکهی کناسِ کثافت، برای من پاسدار میآری!؟ از من شکایت میکنی به کمیته!؟»
یکی از پاسدارها مداخله کرد و گفت: «نه خواهر! شکایت نکرده. مرتیکهی شیرهیی، ناس جویده و تف کرده به دیوار مقدسِ خانهی خدا. توی آستین کُتاِش هم شیره پیدا کردیم، حالا میخوابم اتاقاش رو بگردیم ببینیم چی پیدا میکنیم.»
فاطمه خیالاش راحت شد که کسی از او شکایت نکرده است، با لحن موذیانهیی به پاسدارها گفت، راجع به رجبعلیِ کناس خیلی چیزها میداند که به پاسدارها بگوید... و او را آدمِ خطرناکی معرفی کرد.
پاسدارها داخل اتاق شدند. آنجا چیزی نبود که مورد بازرسی قرار بگیرد. یک زیلوی کهنه روی زمین بود و رختخوابی مندرس روی آن. یک بقچهی کوچک لباس، یک پریموس کهنه، یک قابلمهی سیاه و قدیمی و یک کاسه و بشقاب فلزی روی تاقچه بود و یک چلیک نفت گوشهی اتاق. همین! پاسدارها ابتدا لحاف را کنار زدند و زیر آن را نگاه کردند. یکی از پاسدارها دماغاش را گرفت و به همکاراش گفت: «عجب بویی میده!؟» بعد بقچه را باز کردند. محتویاتاش سه پیراهن رنگ و رو رفته بود و دو پیژامهی کهنه و وصلهدار. آنها را روی لحاف، رها ساختند و از اتاق خارج شدند. یکی از آنها از فاطمه پرسید: «چی میدونی راجع به این مردتیکهی کچلِ منافق!؟»
فاطمه گفت: «سرکارِ برادرِ پاسدار! این مرتیکه، کناسه. هیچ وقت حموم نمیره. همیشه بوی گُه میده. چند ماه پیش، غروبِ یه روز تابستون با خوداِش به بطری شراب آورده بود و برد توی اتاق اش و زهر مار کرد.»
رجبعلی کناس با ناراحتی گفت: «فاطمه خانم چرا دورغ میگی!؟ فردا توی یه متر جا چالاِت میکنن. جواب خدا رو چی میدی!؟ من کی شراب خوردم!؟»
فاطمه با قاطعیت گفت: «خیال کردی من نفهمیدم. اون روزی که رفتی مستراح خونهی اون دکتره رو خالی کردی چی با خوداِت آوردی؟»
رجبعلی کناس با پرخاش جواب داد: «چرا دروغ میگی فاطمه خانم.!؟ چرا تهمت میزنی به یک بندهی خدای مسلمان!؟»
فاطمه خرسه با عصبانیت به رجبعلی کناس حمله کرد و با فریاد گفت: «به من فحش میدی مرتیکهی شراب خورِ شیرهییِ کناس!؟ پدرت رو در میآرم.»
یکی از پاسدارها گفت: «ساکت باش خواهر، ببینیم جریان چیه!؟»
فاطمه با همان لحن گفت: «برادر پاسدار. این پدرسگ شراب خوره. شبها با صدای بلند میگوزه. خواب رو بر همهی ما حروم کرده. میگم خونهام رو خالی کن، میگه سر پیری جایی ندارم که برم. انگار من مسئول یک مشت شیرهییِ کچلِ شراب خور هستم...»
پاسدار گفت: «گفتم خفه شو.»
فاطمه ساکت شد. پاسدار از او پرسید: «چه جور شرابی آورده بود!؟»
ـ «شراب قرمز برادرِ پاسدار.»
رجبعلی کناس گفت: «برادر مستراح خانهی آقای دکتر رو که خالی میکردم، هوا گرم بود، عرق کرده بودم، کلفتاشان دلش برام سوخت و یک لیوان آب آلبالو آورد. من گفتم الان دستهام نجسه، باشه وقتی که کار تموم شد، میخورم. او لیوان را پس برد و با یک شیشهی پُر برگشت و اون رو گذاشت کنار دیوار و گفت: مال منه. همین. لابد فاطمه خانم انتظار داشته اونا رو به ایشون پیشکش بکنم.»
فاطمه داد زد: «دروغ میگه برادرِ پاسدار. بوی گندِ شراب خونه رو از جا ور داشته بود.»
پاسدارها، رجبعلی کناس را به کمیته بردند و به رییس کمیته گزارش دادند: «فاطمه شهادت داده است که پیرمرد کناس غروب یک روز تابستان شراب هم خورده است.»
رییس کمیته به نیابتِ از سوی حاکم شرع دستور داد که پیرمرد کناس را همان روز هشتاد ضربه شلاق بزنند. رجبعلی کناس با التماس گفت: «حضرت آقا، فاطمه دروغ میگه من در همهی عمرم حتی یک قطره شراب نخوردم، او تهمت میزنه. چون میخواد ما رو از خونهش بیرون کنه و آپارتمان بسازه.»
رییس کمیته با عصبانیت گفت: «تف کردن به دیوار مسجد رو چی میگی!؟ شیرههایی که توی آستین کُتاِت بود چی!؟ پس حتماً شراب خوردناِت هم راسته.»
رجبعلی کناس با التماس گفت: «حاج آقا به حضرت عباس من تف نکردم به دیوار مبارک مسجد. فقط آب دهنام رو خالی کردم. همهی کسانی که ناس میمکند، آب دهن شونو رو خالی میکنن. اگه نه شکم درد میگیرن. برین از هر کی میخواین، بپرسین.»
رییس کمیته فریاد زد: «مرتیکهی قرمساقِ پفیوز، خودات رو زدی به حماقت یا ما رو خر فرض کردی.»
پاسدارها او را با زور به یک اتاق خالی بردند.
ساعتی بعد اتومبیل کمیته با بلندگو دور شهر راه افتاد و اعلام کرد که عصرِ همان روز در میدان مرکزی، مرد منافقی را که شراب خورده و به دیوار مسجد تف کرده و با خودش شیرهی تریاک حمل میکرده است، حدّ خواهند زد.
عصر مردم در اطراف میدان جمع شدند. جمعیت زیادی بود. وسط میدان سکوی بلندی گذاشته بودند، نیمکتی هم روی سکو بود، پیرمرد کناس را پاسدارها آوردند روی سکو. او گریه و التماس میکرد که جثهی نحیف و لاغراش در سن هفتاد سالگی تحمل هشتاد ضربه شلاق را ندارد. پاسدارها به التماسهاش توجهی نداشتند و مردم میخندیدند. او را با زور خواباندند روی نیمکت، دستها و پاهاش را با طناب به پایههای نیمکت بستند، بعد یک نفر حرف زد، چند جملهی نامفهوم عربی هم گفت، سپس پاسداری شروع کرد به شلاق زدن. پیرمرد کناس، ضربههای اول را که میخورد جیغ میزد و نفرین میکرد، ولی از ضربهی پانزدهم به بعد صداش افتاد. مردم میخندیدند و متلک میگفتند. هشتاد ضربه که تمام شد دستها و پاهاش را باز کردند و یکی از پاسدارها گفت: «بلندشو. تموم شد». ولی پیرمرد بلند نشد. با لگد زد به پاش: «گفتم پاشو.» پیرمرد کناس از روی نیمکت به زیر غلتید. همهی پشتاش خونی بود. مردم خندیدند. پاسداری دست راست پیرمردِ کناس را گرفت و به طرف بالا کشید و رها کرد و گفت: «مثل اینکه مُرده!؟»
پاسدار دیگری گفت: «به جهنم.»
مردم خندیدند. ساعتی بعد یک تاکسی بار آمد. پاسدارها جنازه را انداختند داخل تاکسی بار. راننده غُر زد: «خونییه. ماشینام نجس میشه.»
یکی از پاسدارها گفت: «خفه شو. بعد ماشینات رو ببر کنار رودخونه، بشورِاش.»
پاسدار دیگری گفت: «اون رو تحویل بده به کمیتهی قبرستون و بگو قسمت کفار چالاِش بکنن.»
راننده رفت. فاطمه لبخند زد. مردم صلوات فرستادند.